زنــدگــی آرام

آگاه باش! که دل ها با یاد خدا آرام می گیرد

جنگ نرم و ابعاد تفرقه

جنگ نرم و ابعاد تفرقه
تفرقه بین مثلث نگرش تک تک مسلمانان (بینش و گرایش و کنش) = مانند قمه زدن یا مدرک گرایی نه استعداد و رغبت گرایی
تفرقه بین والدین و فرزندان و برعکس (اعتیاد سایبری، اعتیاد سفید، )
تفرقه بین همسران
تفرقه بین خانواده ها، اقوام و همسایه ها
تفرقه بین شهرهای کشورمان ( با جوکهای توهین آمیز و اشعار و تحریک )
تفرقه بین جنسیی (زن و مرد)
تفرقه بین شهرهای مرزی با مرکز کشور
تفرقه قومیتی (آذری، بلوچ، ترکمن، لر، ترک، فارس، ازبک، پشتون، هزاره و..)
تفرقه بین مردم و ملت
تفرقه بین اصول گرایان خط امام
تفرقه بین اصلاح طلبان خط امام
تفرقه بین اصول گرایان و اصلاح طلبان خط امام و میانه رو.
تفرقه بین مساجد و هیأت ها
تفرقه بین مداحان و هوادارانشان
تفرقه بین مداحان و سخنرانان
تفرقه بین مراجع
تفرقه بین مقلدان مراجع
تفرقه بین شعیان میانه رو
تفرقه بین اهل تسنن میانه رو (وهابی گری و تکفیری و..)
تفرقه بین شیعه و سنی برای انهدام اسلام (با عرفان های نوپدید و افراطی گری و...)
تفرقه بین دانشگاهیان متدین
تفرقه بین حوزویان انقلابی ( تقویت روحانیون سکولار و افراطی)
تفرقه بین حوزویان و دانشگاهیان متدین
تفرقه بین ما و تمدن غنی ایرانی و اسلامی
تفرقه بین جمهوریت و اسلامیت
تفرقه بین مشروعیت و مقبولیت (مقبول عموم بودن را مشروع دانستن)
تفرقه بین ایران و اسلام
تفرقه بین علم و دین(ادعای این که به هیچ وجه علم با دین جمع نمی شودو تعارض و ستیز تمام نشدنی دارند در همه ابعاد)
......
محمدحسین قدیری،کانال زندگی آرام

نویسنده : محمدحسین قدیری : ٤:۳۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٥/٩/٢٠
Comments نظرات () لینک دائم

 

Hamid, [۰۷.۱۲.۱۶ ۱۶:۵۸]
کادوی خنده‌دار
🍀آپاندیسش را عمل کرده بود که به اتفاق دوستان به ملاقاتش رفتیم. مادرش هم از بابل به قم آمده بود. او منزل پسرعمویش که روحانی است، استراحت می‌کرد. چند تا کمپوت و یک شیپور بچه‏گانه براش کادو گرفتیم. وقتی رفتیم داخل، از درد می‌نالید. کمی نشستیم و سر به سرش گذاشتیم. خیلی می‌خندید؛ طوری که ما را قسم می‌داد و می‌گفت: مرا نخندانید؛ جای بخیه‏هایم درد می‌گیرد.
🌺یک کمپوت آلبالوی برایش بازکردیم گفت: میل ندارم. دو تا از دوستان شیطان وقتی مادر دوستمان از اتاق بیرون رفت، شیرجه زدند کمپوت را بالا بکشند که کمپوت ریخت روی ملحفه تشک و کثیف شد. دوستان با هم مشورت کردند که چه کنیم؛ چون هر آن مادرش به اتاق برمی‏گشت و متوجه می‌شد کار ماست. بعد از مشورت به این نتیجه رسیدیم که کاریش نمی‌توان کرد، باید فعلاً از مادرش مخفی کنیم، بعد هرچه بادا باد.
بلند شدیم چهار دست و پایش را گرفتیم و او را از تشک پایین گذاشتیم. از درد می‌نالید و می‌گفت: چه کار می‌کنید؟
 گفتیم: هیچی الان تمام می‌شود.
😄ملافه را تا کردیم و قسمتی از آن را که کثیف شده بود، زیر تشک گذاشتیم و تشک را برگرداندیم تا کثیفی آن تو چشم نباشد. کارمان که تمام شد، مادرش وارد اتاق شد. همه چیز در ظاهر عادی بود. سریع از جا بلند شدیم و خداحافظی کردیم و رفتیم.
دوستمان بعد گفت: اون چه کادویی بود؟! می‌خندیدم و از درد جای بخیه‌ها به خود می‌پیچیدم. البته خب یبود؛ مدتی بود تو خونه بودم و از نظر روحی خسته شده بودم.


✍محمدحسین قدیری، شوخ‌طبعی‌های طلبگی، ص54، نشر جمال، قم