زنــدگــی آرام

آگاه باش! که دل ها با یاد خدا آرام می گیرد

دل، آرام گیرد به‏یاد خدای

نقش معنا در زندگی

کشتی امن ایمان


کشتی ایام با حرکت در اقیانوس زندگی سینه زمان را می‏شکافد و همچنان به پیش می‏رود و جذر و مدّ ناخوشیها و خوشیها، گاه و بی‏گاه، مهمان دل مسافران کشتی ایام می‏شود و تکرار غروب و طلوع خورشید، آنها را وادار می‏کند که در آیینه ایام، به تماشای گذر عمر خود بنشینند و با خود بگویند: راستی کشتی ایام از کجا آمده؟ الآن کجا هستیم؟ و سرانجامِ ما چه خواهد شد؟ و... اما با شروع باد موافقِ خوشیها، تنها عده‏ای خاص به دنبال پاسخ می‏روند.
اگرچه این مسافران از شادی بی‏بهره نیستند، ولی هنگامی که عقاب تیزپنجه ناکامیها و حوادث، کبوتر سفید شادیها را زخمی و یا شکار می‏کند، زمانی که فرشته زیبای لبخند، جای خود را به دیو نگرانیها و تلخیها می‏دهد، و وقتی که غول بی‏هویتی و یکنواختی بر سرنوشت انسان سایه می‏افکند، مسافران را در دو گروه مجزّا می‏یابی: آنهایی که از گنج باورها و معنا و نیایش، محروم‏اند و رنگ قشنگ آرامش را نمی‏بینند چرا که: (ألا بذکراللّه‏ تطمئنّ القلوب)(1) و اینهایی که جلیقه نجات «توکل» و «اعتماد به خدا» را به تن کرده‏اند و با عینک زیبابینِ تسلیم به رضای الهی، زینب‏وار، حتی در توفان پربلای کربلا بجز زیبایی نمی‏بینند (ما رأیتُ إلاّ جمیلاً).(2) آنهایی که دچار گرداب تشویشها و پوچی شده‏اند و ابر سیاه رنجها را پایان همه لذتها می‏دانند و اینهایی که دست دل در دست قرآن و عترت نهاده‏اند و پرچم غرورانگیز «حسین، کشتی نجات است و چراغ هدایت» را برفراز کشتی ایام به اهتزاز درآورده‏اند و برای عمری، آرامش و امنیت را مهمان دل خود کرده‏اند.
اکسیر زندگی

روحیه، معنا و باورها، اکسیرهایی هستند که سراسر زندگی را تبدیل به طلای نشاط، پویایی و امید می‏سازند، به گونه‏ای که در یک کلام می‏توان گفت: «انسان، نان باورهایش را می‏خورد و به آنها زنده است».
روحیه نداشتن و احساس بی‏ارزشی، یعنی مات شدن در صحنه زندگی و باختن سرمایه هستی. در مقابل، توجه به سرمایه وجودی خود و سیراب شدن از جهان بینی و ایدئولوژی دینی یعنی دمیده شدن روحی تازه در کالبد بی‏رمق و پژمرده جسم خاکی انسانها.
ما در این سرای تزاحمها و تعارضها با ناکامیها و بلاها روبه‏رو می‏شویم و بیشتر از هر چیز، نیازمند روحیه و معنا هستیم و با همین روحیه و باورهایمان است که خورشید امید و معنا را از پشت کوههای یأس و ناکامی جلوه‏گر می‏سازیم.
از جمله کارهای با ارزشی که در این راستا برای ناکامان روحی صورت گرفته‏است، خدمات پزشکی (medical ministry)است که کار آن، رسیدگی به وضع روحی بیمار در دوران بیماری است. از حدود اوایل دهه 1960م، در بسیاری از دانشگاههای بزرگ امریکا این مسئله مطرح گردید که درمان بیمار، تنها با دارو و سایر مراقبتهای پزشکی میسّر نیست و اثرات درمانی این خدمات به میزان زیادی به روحیه بیمار بستگی دارد. هر قدر روحیه بیمار بهتر باشد، سرعت درمان وی بیشتر و خدمات درمانی، بهتر و موثّرتر است.
برای تأمین این نظر، در «هیوستون» امریکا در مجتمع عظیمی که مرکب از بیش از پانزده بیمارستان و درمانگاه و چند دانشکده پزشکی است، مرکزی به نام «مؤسسه مذهب (Institute of Religion) به صورت یک مرکز آموزشی با دوره چهارساله به وجود آمد. دانشجویان این مؤسسه در رشته «خدمات روحانی پزشکی» لیسانس می‏گیرند. در این مؤسسه، هیچ نوع دین یا مذهب خاصی به طور انحصاری مورد نظر نیست و آموزش داده نمی‏شود. علاوه بر آموزش ادیان، مقولات و موضوعات فلسفی ـ اخلاقی، روانشناسی و روانکاوی در برنامه آموزشی قرار دارد. فارغ‏التحصیلان این مؤسسه، در بیمارستانها در کنار سایر خدمات پزشکی با استفاده از اعتقادات مذهبی خود بیمار، خدمات معنوی ـ روحی به بیمار می‏دهند، یا برای انجام دادن فرایض دینی به وی کمک می‏کنند. همچنین در برنامه آموزشی دانشجویان پزشکی، چند واحد از دروس این مؤسسه گنجانیده شده، تا پزشکان نیز بدانند که توجه و رسیدگی به ذهن یا روان بیمار و معتقدات او، در درمان بیمار، نقش مؤثر و تعیین‏کننده‏ای دارد.
آری، انسان، فقر محض است و بی‏خدا هیچ! با جریان یافتن دین در رگهای روحی و معنوی انسان، زندگی معنا، نشاط و پویایی می‏یابد و البته دیو سیاه پوچی و نیستی، مهمان و آفت روحی کسانی است که دین را افیون می‏خوانند و با بستن چشمهای خود، آفتاب پر فروغ عالم افروز را منکر می‏شوند.
معنا خواهی

اگرچه حوادث تلخ، انسان را مثل گردابی در خود می‏پیچانند و رنجها و تلخیهای زندگی، آه از نهاد انسان برمی‏آورند و عصر تکنولوژی، بسیاری از نگرانیها و اضطرابها را برای بشر به ارمغان آورده است، امّا باید بدانیم که هر انسانی از «گنج معناجویی» برخوردار است ؛ گنجی که در نهاد انسان به ودیعت گذاشته شد و ظهور آن به زندگی، حوادث، رنج و مرگ، معنا می‏بخشد.
دکتر ویکتور فرانکل، نویسنده و کارشناس بیماریهای روانی، از بیمارانی که از دردهای کوچک و بزرگ رنج می‏بردند، می‏پرسید: «چرا خودتان را نمی‏کُشید؟» او از پاسخهای بیماران خود، راهی برای درمان خود یافت. یک بیمار را عشق به فرزند به زندگی پایبند کرده است، دیگری را کارهای نیمه تمام و استعدادی که هنوز به کار نرفته و سومی را توکل به آفریدگار جهان.
فرانکل در کتاب «انسان در جستوی معنا» از تجربه‏هایی که باعث کشف روش درمانی او یعنی لوگوتراپی (معنا درمانی) شد، گفتگو می‏کند. وی خود، مدّتی طولانی در زندان مرگبار نازیها اسیر بود ؛ زندانی که به گفته ایشان «فقط پنج درصد احتمال زنده ماندن برایم باقی گذاشته بود». فرانکل، پدر و برادر و همسر خود را در این اردوگاهها از دست داد و از خانواده‏اش، تنها خواهرش از این اردوگاهها جان سالم به در برده بود. چگونه کسی که همه چیز را از دست داده بود، و از گرسنگی، سرما، خشونت و وحشیگری رنجور بود و هر دم انتظار مرگ می‏کشید، زندگی را شایسته نگهداری دانسته بود؟
وی می‏گوید: در آن اردوگاهها افرادی که در زندگی معنایی یافته بودند، برای رنجها و حتی مرگ، معنایی قائل بودند و روزنه‏های امید در آنها هنوز بسته نشده بود ؛ امّا افرادی که اعتقاد و باوری نداشتند، قبل از مردن و سوخته شدن اجسادشان در کوره‏های آدم‏سوزی، خود، مرده بودند.
در ادامه بحث، نظر ایشان را بیشتر توضیح خواهیم داد ؛ چرا که روان‏پزشکی که خود، این دردها را چشیده، بی‏شک، حرفهایش شنیدنی‏تر خواهد بود!
جستجوی معنا

به عقیده فرانکل، تلاش برای یافتن معنای زندگی، نیروی اوّلیه و فطری است، نه نمودی ثانوی و عارضی که از تحریک غرایز، سرچشمه گرفته باشد. مثلاً فروید، دین و خدا را تشبیه به پدرِ انسان و فرزندش می‏کند و می‏گوید: کودک ناتوان و پانگرفته، در برابر قدرت، خشم و تحکّم پدر، همان وضع و حالتی دارد که انسان بالغ در برابر تواناییها و قدرت طبیعتْ داراست. کودک در برابر پدر، ترس و وحشت دارد و از سوی دیگر می‏داند که همین پدر، او را در برابر خطرهای احتمالی و حوادث، حفظ می‏کند. از این‏رو، بشر با قیاس، خدایی در مقیاس بزرگ‏تر می‏سازد.
امّا فرانکل، دین‏باوری و معناخواهی را فطری انسان می‏داند و می‏گوید: این «معنا» برای هر فرد، منحصر به فرد است و با کشف شدن معنا در وجود هر فرد، معناجویی او هم ارضا خواهد شد و من ایمان دارم که انسان می‏تواند به خاطر آرمانها و ارزشهای فطری خود، زنده بماند و حتی بمیرد.
وی برای اثبات حرف خود، چنین می‏گوید: در فرانسه مطالعه‏ای انجام گردید و نشان داد که 89 درصد از افراد مورد مطالعه، ایمان داشتند که انسان چیزی لازم دارد که به خاطر آن زندگی کند و 61 درصد اظهار کردند که در زندگی آنها کسی یا چیزی موجود است که حتی حاضرند به خاطرش بمیرند. او همین مطالعه را در بین کارکنان و بیماران خود در شهر وین انجام داد و اختلاف آن را با مطالعه قبلی فقط دو درصد یافت به همین خاطر می‏گوید: معنا خواهی و معناجویی در زندگی حقیقت است نه وهم.
تهی بودن زندگی

یکی از بیماریهای فردی و اجتماعی عصر جدید، احساس پوچی در زندگی و بی‏معنا بودن آن است. فرانکل از این امر به خلأ وجودی یا تهی بودن زندگی یاد می‏کند و می‏گوید: «در زندگی امروزی، این بی‏حوصلگیها و ملالتها بیش از افسردگیها و دلتنگیها مردم را به‏سوی روان‏پزشکان می‏کشاند و هرچه زندگی بیشتر ماشینی می‏شود، این مسئله بحرانی‏تر می‏گردد ؛ زیرا اوقات فراغت مردم، زیادتر خواهد شد و بدبختانه مردم نمی‏دانند با این اوقات آزاد، چه کنند؟».
فرانکل نمونه آشکار این مسئله را چیزی به نام «پریشانی روزهای تعطیل» یاد می‏کند ؛ یعنی آن دلتنگی و ناراحتی عمیقی که معمولاً روزهای تعطیل و اوقات فراغت به سراغ افراد می‏آید. وقتی فشار کار هفته، تمام می‏شود و یا ساعات فراغت، زیادتر می‏گردد، شخص درمی‏یابد که محتوا و معنایی در زندگی او وجود ندارد. شمار خودکشیهایی که می‏توان دال بر این خلأ وجودی دانست یا در آن سهیم شمرد، کم نیستند. پدیده‏های فراوانی مانند: الکُلیسم، اعتیاد، بزهکاری، بی‏هویتی جوانان و بحرانهایی که در زندگی بازنشستگان و پیران دیده می‏شود، وابسته به همین تهی شدن زندگانی است.
مفهوم «معنا»

معنا می‏تواند مفهوم وسیعی را زیر چتر خود بگیرد. در یک تقسیم‏بندی می‏توانیم بگوییم که «معنا» بر دو قسم است: معنایی که با مذهبْ همراه است و معنایی که این جهانی صِرف است (مثل محبّت پدری که اعتقادی به خدا و حیات آخرت ندارد). البته هر کدام دارای مراتب و شدت و ضعف‏اند. معنا، هرچه باشد، برای زندگی و عشق به زیستن مفید است ؛ اما بی‏تردید، معنای مذهبی، چند ویژگی دارد که به خاطر آنها، رنگ و محتوا و معنای زندگی اهل آن خیلی بیشتر است، از جمله: قوی‏تر، پایدارتر و کمال‏آور بودن است.
پدری را فرض کنید که اعتقاد به خدا دارد و فرزندان و اموال خود را در بمباران دشمنان از دست داده است. اگر چه غم فراق یاران برایش تلخ است ولی شهادت را برای آنها رستگاری می‏داند و صبر را بی‏خود و بدون اجر نمی‏شمرد. این شخص، زندگی را تمام شده فرض نمی‏کند و فکر خودکشی به سرش نمی‏زند. آیا مصیبت بزرگ، برای افراد دیگر نیز همین طور قابل تحمّل است؟
چرایی در زندگی

اگر زندگی برایمان یکنواخت شده است، اگر صدای شکستن استخوانهایمان را در ناکامیها می‏شنویم، اگر تلخیهای دنیا، زندگی را برایمان تلخ کرده است و اگر با هر تبلیغی چون خسی به این طرف و آن طرف حرکت می‏کنیم، بدانیم که هنوز جواب متینی برای سؤالهای بنیادینمان نیافته‏ایم: از کجا آمده‏ام؟ به کجا می‏روم؟ و در کجا به سر می‏برم؟ سؤالهایی که ریشه در باورهای بنیادین دارند و به همین خاطر است که در دین مبین اسلام، سفارش شده که در پاسخ این سؤالها (شناخت اصول دین) نباید تقلید کرد ؛ یعنی خود شخص به مرحله‏ای از شناخت برسد که دست عنایت خدا را در همه کارها ببیند. حکمت، قدرت و علم خدا را در جهان آفرینش به تماشا بنشیند، و دل به رهنمودهای هادیان دین ببندد و توشه برای کوچ و سفر آن جهان خود تهیه نماید. این فرد در هر اتفاقی که در جهان برایش رخ می‏دهد، حکمت خدا را با چشم عقل و برهان می‏بیند و به جایی می‏رسد که هر یک از احکام دین الهی (فروع دین) را با جان و دل قبول می‏کند و شدت کارها و گرفتاریها و مصیبتها و یا فراوانی رفاه و ثروت و قدرت و امکانات، او را اندکی در انجام دادن فرایض دینی و انسانی‏اش سست نمی‏کند.
آری! به قول نیچه: «آنکه چِرایی در زندگی دارد، با هر چگونگی خواهد ساخت». این جمله پرمعنا، همان چیزی بود که دکتر فرانکل برای روش خود (معنادرمانی) برگزیده بود. او سعی می‏کرد افراد را با گوهر وجودی خودشان آشنا سازد تا با همان به جنگ ناکامیها بروند.
اعتقاد به خدا، نسخه روانشناسان امروز

امروز در علوم جدیدی مثل روان‏پزشکی و روانشناسی بالینی، همان چیزهایی توصیه می‏شود که پیامبران تأکید داشتند. چرا؟ به علت اینکه پزشکان روحی دریافته‏اند که دعا و نماز و داشتن یک ایمان محکم به دین (به تعبیر آنها: معنویت)، نگرانی، تشویش، هیجان و ترس ما را برطرف می‏سازد. یکی از روانشناسان برجسته معاصر می‏گوید: «کسی که واقعا معتقد به مذهب است، هرگز گرفتار امراض عصبی نخواهد شد».(3)
از سویی دیگر، روانشناسان امروزی، خود، از مبلّغان «معنویت» گشته‏اند. آنها ما را از آن جهت به دینداری تشویق نمی‏کنند که از آتش جهنم آن دنیا رهایی یابیم، بلکه برای نجات از آتش جهنم این دنیا (یعنی جهنم بیماریهای روان ـ تنی مثل زخم معده و اختلالهای عصبی و روانی و جنون) است که گرویدن به دین را سفارش می‏نمایند.
ویلیام جیمز، پدر روانشناسی عملی، در نامه‏ای به یکی از دوستانش نوشته که: «هرچه بیشتر از سالهای عمرم می‏گذرد، کمتر می‏توانم بدون اعتقاد به معنا و دین، زندگی کنم». وی در جایی دیگر چنین می‏گوید: «ایمان، یکی از نیروهایی است که بشر به مدد آن، زندگی می‏کند و فقدان کامل آن، در حکم سقوط بشر است».(4)
چرا ایمان به دین تا این درجه آرامش و خونسردی و شکیبایی به ما می‏بخشد؟ خوب است پاسخگویی به این سؤال را به ویلیام جمیز واگذار کنیم که می‏گوید: «امواج خروشان سطح اقیانوس، هرگز آرامش اعماق آن را برهم نمی‏زنند. در نظر کسی که بر حقایق بزرگ‏تر و با ثبات‏تر دستاویز دارد، فراز و نشیبهای هر ساعته زندگی، چیزهای نسبتا بی‏اهمیتی جلوه می‏کند. بنابراین، یک شخصِ واقعا متدیّن، تزلزل‏ناپذیر است و فارغ از هر دغدغه و تشویش، و برای انجام دادن هرگونه وظیفه‏ای که روزگارْ پیش آورد، با خونسردی آماده و مهیّاست».(5)
منبع:حدیث زندگی :: خرداد و تیر 1382، شماره 11

منابع


1 . انسان در جستجوی معنا، ویکتور فرانکل، ترجمه: اکبر معارفی، تهران: دانشگاه تهران، 1380.
2 . روانشناسی کمال (الگوهای شخصیت سالم)، دوآن شولتس، ترجمه: گیتی خوشدل، تهران: پیکان، 1379.
3 . رویکردی انتقادی به خاستگاه دین از نگاه فروید، غلامحسین توکلی، تهران: دفتر پژوهش و نشر سهروردی، 1378.
4 . آیین زندگی، دیل کارنگی، ترجمه: جهانگیر افخمی، تهران: ارمغان، 1376.
5 . خدا در ناخودآگاه، ویکتور فرانکل، ترجمه و توضیح: ابراهیم یزدی، تهران: خدمات فرهنگی رسا، 1375.
6 . دین و روان، ویلیام جیمز، ترجمه: مهدی قائنی، تهران: سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، 1372.



1 . دل، آرام گیرد به‏یاد خدای (سوره رعد، آیه 28).
2 . جز زیبایی ندیدم! (جمله‏ای است که حضرت زینب، پس از واقعه کربلا فرمود).
3 . روانشناسی کمال، ص 21.
4 . دین و روان، ص 6.
5 . همان، ص 11 .
نویسنده : محمدحسین قدیری : ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/٧/۱٥
Comments نظرات () لینک دائم