زنــدگــی آرام

آگاه باش! که دل ها با یاد خدا آرام می گیرد

داستان ۴ شمع

ار شمع به آهستگی می سوختند ٬ در آن محیط آرام صدای صحبت آنها به گوش

می رسید.

شمع اول گفت: من صلح و آرامش هستم ٬ هیچ کسی نمی تواند شعله من را روشن

نگه دارد ٬ من باور دارم که به زودی می میرم .....سپس شعله صلح و آرامش ضعیف

شد و به کلی خاموش شد .

شمع دوم گفت :من ایمان و اعتقاد هستم ٬ ولی برای بیشتر آدم ها دیگر چیز ضروری

در زندگی نیستم پس دلیلی وجود ندارد که دیگر روشن باشم .....سپس با وزش نسیم

ملایمی ایمان نیز خاموش گشت .

شمع سوم با ناراحتی گفت : من عشق هستم ولی توانایی آن را ندارم که دیگر روشن

بمانم٬ انسانها من را در حاشیه زندگی خود قرار داده اند و اهمیت مرا درک نمی کنند

آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود عشق بورزند .....طولی نکشید

که عشق نیز خاموش شد .

ناگهان کودکی وارد اتاق شد و سه شمع خاموش دید.

گفت : چرا شما خاموش شده اید ٬ همه انتظار دارند که شما تا آخرین لحظه بمانید...

سپس شروع به گریستن کرد ...................پس................

شمع چهارم گفت : نگران نباش تا زمانی که من وجود دارم ما می توانیم بقیه شمع ها

را دوباره روشن کنیم ٬ من امید هستم  .

با چشمانی که از اشک  و شوق می درخشید ..............کودک شمع امید را برداشت

و بقیه شمع ها را روشن کرد .

نور امید هرگز نیاید از زندگی شما محو شود .

برگرفته ازhttp://aramesheroh.blogfa.com/cat-1.aspx

نویسنده : محمدحسین قدیری : ۳:٢٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/٧/٢۸
Comments نظرات () لینک دائم