زنــدگــی آرام

آگاه باش! که دل ها با یاد خدا آرام می گیرد

مراسم دفن کینه

  گذشت

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیایان می گذشتند. آن دو در

نیمه های  راه  بر سر موضوعی دچار اختلاف  نظر شدند  و به

مشاجره پرداختند  و یکی از آنان  از سر خشم ، بر چهره دیگری

سیلی زد. دوستی  که سیلی خورده بود  سخت  دل آزرده شد ولی

بدون آنکه چیزی بگوید بر روی شن های بیابان نوشت : « امروز

بهترین دوست من، بر چهره ام سیلی زد». آن دو در کنار یکدیگر

به راه خود ادامه دادند تا آنکه در وسط  بیابان به  یک آبادی کوچک

رسیدند  و تصمیم  گرفتند  قدری بمانند  و در برکه  آب تنی کنند. ...........

 


اما  شخصی که  سیلی خورده  بود  در برکه  لغزید و نزدیک  بود 

غرق شود که دوستش به کمک شتافت و نجاتش داد. او بعد از آنکه

ازغرق شدن نجات یافت، بر روی صخره سنگی نوشت: « امروز

بهترین دوستم  جان  مرا نجات داده».

دوستی که  یکبار بر صورت او سیلی زده و بعد هم  جانش را از

غرق شدن نجات داده بود پرسید: « بعد ازآن که من  قلب  

ترا آزردم، تو آن جمله را بر روی شن های صحرا نوشتی اما اکنون

این جمله را بر روی صخره سنگ حک کرده ای، چرا؟»ودوستش

درپاسخ گفت: « وقتی که کسی ما را می آزارد باید آنرا بر روی

شن ها بنویسیم  تا بادهای بخشودگی آنرا محو کند ، اما وقتی  که 

کسی کار خوبی برای ما انجام می دهد ما باید آنرا بر روی سنگ

حک کنیم  تاهیچ  بادی هرگز نتواند آنرا پاک نماید».

نویسنده : محمدحسین قدیری : ۳:۱۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸۸/۸/۱
Comments نظرات () لینک دائم