کتاب شوخ طبعی های طلبگی + نمودار و تصاویری از کتاب

کتاب شوخ طبعی های طلبگی + تصاویری از کتاب

کتاب شوخ طبعی های طلبگی + تصاویری از کتاب

 

مرکز پخش وفروش کتاب :

کتابفروشی حوزه علیمه اصفهان خیابان حافظ (با تخفیف)

و کتابفروشی های مسجد مقدس جمکران قم ،با تخیف

کتاب فروشی حرم حضرت معصومه (س)--- باتخفیف

کتابفروشی اینترنتی پاتوق کتاب فردا

تماس : 09132144696 (برای تعداد زیاد) با تخفیف

بنا بر آموزه‌های ناب اسلامی و پژوهش‌های علمی، همان‌گونه که حشره‌کش، مگس‌های مزاحم را از بین می‌برد، شوخ‏ طبعی متعادل هم افکار سمّی، استرس‌ها، اضطراب‌ها و آشفتگی‌های ذهنی را تار و مار می‌کند. روان‌پزشکی به بیمار افسرده‌‌ای گفت: « این نسخه رو بگیر، اما لازمه در کنار دارودرمانی، از خنده‌درمانی ام کمک بگیری. تازگی‏ها سیرکی به شهر اُومده، پیشنهاد می‌کنم، یه سری سر بری اونجا و حال و هوایی.عوض کنی.» مرد پژمرده، زورکی، لبخند تلخی زد و گفت: اُوه، کارها و نمایش‌های مسخره اُون مرد دلقک رو میگی؟ اُون مردک خودمم.».


بنابراین، «شوخی و خنده‏درمانی» اگر به متکای «جهان‌بینی توحیدی» و «رضایت به تقدیر الهی» لَم ندهد و جاخوش نکند، خودش مسخره است و خنده‌دار. خنده بدون جهان بینی مانند اسکناس بدون پشتوانه است مانند کشیدن سیگار برای کاهش اضطراب و استرس، شادی آنی دارد و ویرانی باقی.
راستی، دین عامل شادیه یا غم؟ طلاب که الگوهای دینی‌اند، اهل شوخی موخی ‌ام هستند یا نافشون رو با تیغ تیز غم و غصه بریدند؟

 

«خندة حلال» مثلِ بوستانی خیلی بزرگی است و «خندة حرام» محدوده و دیوارهای این باغ بزرگ است. پس خنده و شوخی حلال، در مقایسه با خندة حرام، دامنة خیلی وسیع‏تری دارد. ...، حالا که این جور شد، ببخشید من را زحمتی برایتان دارم، جواب را در این شوخی‌های کتاب و منابعی که درآخر کتاب برای افزایش شادکامی  معرفی کرده‌ام، بیابید.

 

تصور عموم
تصوری که عموم مردم از طلبه ها دارند، تصویر کسانی است که بیش تر اهل دقت و فکر هستند تا خنده و شوخی. شاید برخی تصویرهای تلویزیونی و یا منبر و خطابه رسمی و حتی برخورد مستقیم نداشتن با زندگی طلبگی باعث این برداشت شده باشد، اما اصولاً برای قشری که کاملاً به بدنه اجتماعی جامعه متصل است نمی توان انتظار داشت که خشک و رسمی باشد. کسانی که با روحانیون معاشرت دارند، می دانند که طلبه ها و روحانیون هم برای خودشان شوخی های ناب و نکته سنجی های ذوقی بسیار دارند که به دور از لهو و تمسخر، هم تبسم می آورد و هم کدورت می زداید. فرقی هم نمی کند یک طلبه سال اولی باشد و یا یک مرجع سال خورده. کسانی هم که تابه حال لطف شوخ طبعی های طلبگی شامل حالشان نشده، غیر از رجوع به یک طلبه واجد شرایط می توانند بروند سراغ کتابی که به همین منظور نوشته شده است: شوخ طبعی های طلبگی.

 

کتاب شوخ طبعی های طلبگی دارای بخش های زیر است:
1- حجره نشینان و دوستان،
2- ازدواج و خانواده،
3- علم و پژوهش،
4- اخلاق و عرفان،
5- تبلیغ و ارشاد،
6- جنگ تحمیلی و سیاست،
7- شوخی های طلبه پسند،

8- ملحقات (شامل خودسنجی، نمودارهایی درباره مدیریت زندگی اسلامی، فواید شوخی و خنده حلال، آثار مخرب شوخی غیر حلال، سبک ها و اقسام شوخی و معرفی کتاب و نرم افزار برای افزایش شادکامی).

 

در پخش پایانی نمودارهای است مثلا

مؤلفه های خنده و شوخی حلال حکیمانه:

    دلقک نشدن،
    کوچک نکردن دیگران،
    اخلاق مداری،
    شرع مداری،
    حق گویی،
    هم دلی،
    شاد کردن دل دیگران،
    غم زدایی از خود و دیگران،
    اهانت به اقوام ممنوع،
    اهانت به ادیان دیگر ممنوع،
    اهانت به جنس مخالف ممنوع،
    تفرقه زا نبودن،
    حکیمانه و ادب آموز بودن،
    نشاط زا بودن برای عبادت و کسب و کار حلال و معاشرت سالم،
    قهقهه مستانه ممنوع،
    متناسب با شخصیت افراد،
    متناسب با سن و فهم و فرهنگ مخاطب،
    متناسب با جنسیت مخاطب،
    رعایت مقتضای حال،
    عدم افراط و تفریط،
    هزل و هجو ممنوع

 

چند نمونه از این شوخی ها
1- یکی از علمای فیضیه منبر رفته بود. ایشان می دیدند که برخی از طلاب موی سرخود را از ته می زنند و محاسن خود را بلند می گذارند. برای این که غیرمستقیم ایشان به خصوص افراد جوان را از این کار نهی کنند. داستان یوسف و زلیخا را با آب وتاب تعریف می کند تا رسید به آن جا که حضرت یوسف از دست زلیخا فرار کرد. این جا که رسید گفت: من اگر جای یوسف بودم ریش بلندی می گذاشتم و موهایم را از ته می زدم تا نیاز نباشد از دست زلیخا فرار کنم. این طوری این زلیخا بود که پا به فرار می گذاشت. پیامبر(ص) به موی خود رسیدگی می کردند و روغن خوش بو می زدند.»

 

2- یکی از نزدیکان مقام معظم رهبری می گوید: ایشان احترام بسیاری به همسر خود می گذارند و این احترام جواب سال ها صبر و استقامت همسرشان است معظم له درباره همسرشان می فرماید «ایشان حتی یک بار از وضع سخت زندگی و هنگامی که در زندان به سر می بردم گله نکرده اند» یک روز من بر سر سفره ای در کنار رهبر نشسته بودم، خانم ایشان هنوز نیامده بودند. وقتی ایشان آمدند رهبر ما با حالت شوخی و احترام فرمودند «برای سلامتی حاج خانم صلوات بفرستید.

 

3- یکی از اساتید دانشگاه در کلاس روزی با تعجب پرسید ببینم طلاب به جای این که بگویید همسر یا خانمم می گویید؛ منزل؟ بچه ها خندید و گفتند همه نه ولی مرسوم هست بین برخی از طلاب که در نزد نامحرم، حریم حفظ می کنند. یکی از طلاب شوخ گفت: البته با طرح مسکن مهر و... اگه طلبه ها خونه دار بشن به زودی به جای «منزل» می گویند آپارتمان! و ادامه داد البته در وجه تسمیه «منزل» اختلافاتی است برخی از زنان می گویند منزل در اصل «مَن زُل» بوده یعنی آقای خانه وقتی وارد خانه شود به جای این که با من و بچه خوش وبش کند، در غار تنهایی خود می رود و یا بروبر به من زُل می زند. برخی مردان گویند در اصل مَن ذل بوده یعنی من آن جا ذلیل هستم؛ و گروهی گویند مَن ظِلّ بوده یعنی خانواده زیر سایه من هستند.

 

4- زن: می خوام وقتی مُردم نذاری نامحرم منو تو کفن ببینه و باید خیلی فاصله داشته باشند.
مرد: تو زود بمیر من قول میدم این خواهش تو را دقیقاً و موبه مو عمل کنم. زن: واقعاً اگه من بمیرم چی کار می کنی؟ مرد: نگو اصلاً حرفش رو هم نزن که دیوونه میشم.
زن: یعنی زن دیگه ای نمی گیری؟
مرد: نمی دونم ولی از آدم دیوونه هر کاری برمیاد.

 

5- یکی از اساتید می گفت: خب چه عیبی داره مرد به زنش بگه جیگرطلا. (البته در خلوت) این همان عشقی می شه که امام صادق(ع) فرمودند: این گفتار مرد به همسرش که «من تو را دوست دارم» هرگز از قلب زن بیرون نمی ‏رود. دیگه همراه با این جمله، بار هیجانی زیادش هرگز از دل همسر بیرون نمی رود! گاهی با نگفتن همین کلمات عاشقانه، افراد بیماردل برای زنان نامحرم دام پهن می کنند و شکارشان می نمایند. برخی زنان می گویند به دلمان ماند که یه بار هم شده از شوهرمان بشنویم که دوستمان دارد. یا با نام خودمان که عمری با ما بوده، صدایمان کند. اگر به همسرتان نگویید جیگرت را بخورم یا اگر به دخترتان سخنان عاشقانه نگویید، ممکن است خدای نکرده یک شکارچی، صیدشان کند. به همین دلیل است که در دین اصرار شده که همسران، محبت خود را در قاب الفاظ بگذارند و به هم هدیه بدهند.

 

6-ذکر غلط کردم
در جلسه خواستگاریی بودیم مهریه سنگینی مطرح شد. داماد هیچ شناختی از دختر نداشت و داغ داغ بود و نمی دانست چه دین سنگینی را هم قبول می کند. حاج آقایی آن جا بود. نگاهی به داماد کرد و غیر مستقیم با لطیفه ای فهماند که تدبر کن! زندگی ،شناخت ، تناسب و تعقل لازم دارد بعد گفت:
فردی می خواست ازدواج کند تسبیحی به دست داشت و با ذکر، دست به دامن امامان و خدا شده بود. و گاهی هم ذکرش این بود که من زن می خوام، من زن می خوام ، من زن می خوام.
بعد از مدتی ازدواج کرد تسبیح به دست به عنوان شکر از خدا که زن زیبایی به او داده ذکر می گفت و گاهی هم به جای ذکر می گفت: عجب زنی نصیبم شد ، عجب زنی نصیبم شد ...
مدتی گذشت زن سر ناسازگاری گذاشت و درخواست مهریه کرد گویا از اول کیسه دوخته بود و قصد زندگی نداشت. خلاصه مشاجرات بالا گرفت و زن بر درخواستش جدی بود. جوان بخت برگشته تسبیح به دست مشغول ذکر شد تا گره اش باز شود، ولی به جای ذکر مهر ه های تسبیح را یکی یکی عقب می زد و می گفت : غلط کردم! غلط کردم!

 

7-هوو
از خانمهایتان بخواهید برایتان دعا کنند و حاجتتان را هم بگویید تا خیالشان آسوده شود که حاجت شما به ایشان ضرری نمی رساند .
یکی می گفت :نیازی داشتم ، به همسرم گفتم :تو را خدا برام دعا کن.
همسرم اصرار می کرد که باید بگی چه حاجتی داری ؟
گفتم این یه رازه .
گفت : منم دعا نمی کنم.می ترسم با دست خودم گور خودم را بکنم؛ شاید بخوای یک هوو برام بیاری!
دیردم یا زود دم
دوست شوخ طبعمان می گفت : چایی دیر دم مربوط به وقتی است که به منزل مادر خانم می رویم؛ خانم می گوید «یک چایی بخوریم و برویم».و آوردن این چایی دو ساعت طول می کشد .چایی زوددم هم مربوط به وقتی است که عروس می آید منزل مادر شوهر ؛ هنوز چایی را دم نکرده می آورد تا برویم.

 

8-عقل ناقص
شنیده بود رد شدن از میان دو زن کراهت دارد . حالا آمده بود پیش حاج آقا و می گفت :دو تا زن دارم و

با آن دو به مسافرت ،خرید ، تفریح و پیاده روی می روم. غالبا هم بین آن دو هستم . آیا راه رفتن از بین دو زن عقل را کم نمی کند؟ حاج آقا تبسمی کرد و گفت: نه، تو راحت باش! اگر تو عقل داشتی که و این وضع اقتصادی با این در آمد کمت ، نمی رفتی یه زن دیگر هم بگیری.

 

9-دعای چشم زخم
خانمی نوزادش را که در زشتی بی نظیر بود، نزد عالمی آورد و به او گفت: از بهر خدای در گوش فرزندم «و إن یکاد» یا دعایی بخوانید تا چشم بد در او اثر نتواند گذاشت.
عالم مکثی کرد و اندکی به قیافه زشت کودک نگریست و سپس گفت: فرزندتان را بگیرید. خداوند ایشان را تکویناً بیمه فرموده و دعای چشم زخم به او داده است.

 

10-مخدرات
درکلاس مکالمه عربی بودیم یکی از هم کلاسی ها دست بلند کرد و از استاد پرسید: عفواً یا استاذ لماذا باالنساء یقال مخدرات؟ (ببخشید استاد چرا به زن ها ، مخدرات می گویند؟)
استاد درنگی کرد و گفت: لا أری!؛ (نمی دانم!)
سپس کمی فکر کرد و با لبخند گفت: یمکن لانهن یخدرن الرجال (شاید به این دلیل باشد که مردها را تخدیر می کنند) معنای تخدیر رو هم خودتان توی لغت ببینید.

 

11- قل بسرعه
الان این حکایت به مناسبتی تو ذهنم جرقه زد نتونستم نگم حیفس(به قول اصفهانی های شیرین زبون)
در کلاس مکالمه عربی به شکل فوق برنامه و خود جوش شرکت می کردیم. طلبه ای بود که استاد ما بود و پیر پسر شده بود. اهل فضل، کمال و خوش تیپ بود و به زبان عربی محاوره ای تسلط خوبی داشت.
به دوستم گفتم رفتی تو نخ استاد یا نه ؟
گفت: که چی؟
گفتم ناقلا داره همسرشو بین افرادکلاس جستجو می کند.
دوستم گفت: یعنی چه؟
گفتم خوب دقت کن او وقتی می خواهد درس قبل را مرور کند از چندتا بچه های تبریزی سئوال های ریزتری می پرسه ظاهراً شنیده دختران آذری کد بانو هستند.
کلاس که شروع شد، رفتم تو کار استاد!
استاد: سلام علیکم، قبل الشروع لنراجع الدروس الماضیه ( قبل از شروع درس دیروز را مرور کنیم)
استاد نگاهی به یکی از افراد کلاس کرد و تو دلش گفت خودشه امروز وقت شکاره
_ الاخ.....انت. اجب لی، من أین انت؟ (برادر....تو به من جواب بده. اهل کجایی؟)
_ کم لک اخ؟ (برادر داری؟)
_ و کم لک اخت؟ (چندتا خواهر داری؟)
_ هل اختکم الکبیره متزوجه ام لا؟ قل بسرعه ( بدون مکث بگو آیا خواهر بزرگت ازدواج کرده یانه؟)
_ هل لها مدارج فی العلم ام لا ؟ قل بسرعه (زود جواب بده وقت نداریم خواهرت تحصیل کرده است یانه؟)
سئوالات جزیی سبب خنده من و دوستم شد به گونه ای که استاد نتوانست ادامه دهد و من که نتوانستم خودم را کنترل کنم با سرعت از کلاس دویدم بیرون.

 

12- یوسف عصمتی و عصمت یوسفی
در جوانی پاک بودن شیوه ی پیغمبری است. طلبه ای که خود مجرد است و پاک هم زندگی می کند سخنانش برای جوانان دیگر دلنشین است. طلبه ای جوان در جمع جوانان مجرد می گفت : پاک زندگی کردن تو این دوره زمونه با این همه تحریکات جذاب و پر زرق و برق ، واقعاً خیلی سخت است. خداوند اینمانمان را حفظ کند و به دخترانمان " یوسف عصمتی " و به ما جوانان " عصمت یوسفی " ، " عفت یوسفی" ، و امثالهم ... بدهد ، خداوند هم کمک کند که ما و شما مانند حضرت یوسف پاک زندگی کنیم و هم از زنان پاک نصیبمان کند تا نصف دینمان را با ازدواج حفظ کنیم. به هر حال ، نگه داشتند چیزهای با ارزش همیشه سختی هایی هم دارد انسان معنوی ، ثروتمند واقعی است و برای حفظ گوهر ایمانش سختی را باید به جان بخرد
بی گناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق/ یوسف از دامان پاکش کنج زندان می رود

 

13- مِیْ کرد نه وی
(ماسمالیزیشن و پایان‌نامه‌نویسی)
محمدحسین قدیری
کمتر خانواده‌ای است این روزها درگیر استرس‌های پایان‌نامه‌نویسی در حوزه یا دانشگاه نباشد داستان زیر...خب، بهتر است با هم بخوانیم: ... و بالاخره موضوع تصویب شد. آخه همه اساتید اعتراف داشتند که چون موضوع مهم است نیاز است، چندین جلسه درباره آن گفت‌وگو کنند. خیلی خوشحال بودم، امروز موضوع پایان‌نامه تصویب، استاد راهنما معین و استاد مشاور مشخص شده‌بود. نخواستم داغی انگیزه‌ام به سردی بگرایید. هم ‌آن‌جا بعد از جلسه یک راست سراغ استاد راهنمایم رفتم تا نکاتی از او سئوال کنم.
استاد با عجله از اتاق بیرون رفت و من دوان دوان به دنبالش می‌رفتم تا به در بسته آسانسور رسیدیم. با خودم گفتم: «مگر ای آسانسور تو مدد کنی ما را.» استاد ابتدا زورکی لبخندی به من و دیگر دانشجویان و دانش‌پژوهان زد و بعد به ساعتش نگاهی کرد و از بین جمعیت خود را به درب رساند. من هم دنبال او جلو رفتم. شروع کرد بدون منطق خاصی همه دکمه‌ها را می‌فشرد و به سازنده آن آسانسور دعا می‌کرد طوری که اجدادشان در قبر می‌لرزیدند.
با غرولند استاد جرأت نکردم حرفی بزنم، مگر این‌که با ترس و لرز بگویم: «شُـ شُـ شماره همراه‌تونو لطف کنید... .»
در همین حین درِ آسانسور باز شد. یک نفر بیشتر جا نداشت. دانش‌پژوهان و دانشجویان مؤدبانه تعارف کردند و نوبت را به استاد دادند و او هم بالفور گفت: «ببخشید دو ساعت دیگه ارومیه تدریس دارم و ممکنه به پروازم نرسم.»
با عجله سوار شد. همین‌طور که درِ آسانسور داشت بسته می‌شد. گفتم: «اُس اُس استاد! شماره‌تونو... ؟!»
استاد گفت: « چرا زودتر نگفتی الان وقت شماره گرفتنه شماره منو یاد داشت کن.»
این جا دقت و سرعت عمل خیلی مهم بود، ولی متاسفانه، نه من در تگزاس زندگی کرده بودم که مثل هفت‌تیرکشان کابویی‌ سرعت عمل داشته باشم و نه دوره خاصی را برای این کار گذرانده بودم. با این حال، با سرعت خواستم خودکار را از کیفم بیرون بکشم که در آسانسور کم‌کم خورشید چهره استاد را از من مخفی کرد. قسمتی از صدای استاد با فشار به بیرون رسید: منتظر چی هستی؟! یادداشت کن ....09124.


نمی‌دانستم صدای استاد از طبقه پایین به بالا می‌آمد یا از طبقه بالا به پایین؟ این مهم نبود. چیزی که در آن لحظه اهمیت داشت این بود که او داشت شماره‌اش را با صدای بلند می‌‌گفت. من چیزی به جز صدایی مبهم نمی‌شنیدم با دقت همان شماره مبهم در دفترچه یادداشت حافظه کوتاه مدتم ثبت کردم و با تکرار، آن شماره تا حافظه بلند مدتم هل دادم. افرادی که با من بیرون آسانسور بودند، هر کدام یک خودکار دستشان بود و به من تعارف می‌کردند که شماره را یادداشت کنم خودکار آن فردی را که از همه جذاب‌تر بود گرفتم کلاسورم را باز کردم تا شماره استاد راهنما را یاداشت کنم. برای پایان‌نامه‌نویسی شماره استاد راهنما حیاتی است و بدون آن یعنی غواصی کف اقیانوس یا فضانوردی روی سقف آسمان، بدون کپسول اکسیژن؛ یعنی خواندن فاتحه فارغ یا بی‌خیال التحصیلی. وقتی خواستم شماره را یادداشت کنم. هرچه‌قدر فکر کردم ادامه شماره یادم نیامد. حاضران دم آسانسور خواستند کمکم کنند، ولی عجیب بود هر کدام چیزی می‌گفت متفاوت از دیگری.


وای خدای من! معلوم نبود کدام‌یک به واقع مطابقت دارد، ولی یک‌کدام به احتمال زیاد باید درست باشد. آن وقت آن‌جا راه حلی به ذهنم نمی‌رسید؛ سرم گیج می‌رفت و احساس گرگرفتگی و خفگی داشتم. از بین راه‌هایی که افراد ارائه دادند یکی را از همه جامع‌تر و واقع‌بینانه‌تر بود: «هر ده شماره را یاد داشت کن و شب هر ده تا رو با قانون احتمالات امتحان کن.»
راه حل خوبی بود همه تأیید کردن و من خوشحال هر ده شماره رو به اضافه شماره خودم یاداشت کردم و با عجله از پله‌ها پایین رفتم تا دم درب ورودی او را ببینم دیر شده بود و سرویس مخصوص او را از دانشگاه بیرون برده بود. ناچاره به همان شماره که پل ارتباطی‌ام با استاد بود دلم را خوش کردم. شماره‌ها داخل کیفم گذاشتم. من به خاطر این گوهر گرانقدر در شهر احساس امنیت نمی‌کردم. هرگاه کسی به من نگاه می‌کرد با خود می‌گفتم نکند قصد دارد کیفم را بزند الان که با خودم فکر می‌کنم به آنها حق می‌دهم؛ کیفم را طوری به سینه‌ام چسبانده بودم که گویی میلیاردها یورو یا دلار پول با خودم حمل می‌کنم. بعد از یاداشت شماره‌های احتمالی با خوشحالی نشستم و یکایک شماره‌ها را امتحان کردم، برخی می‌گفتند اشتباه است و برخی هم چیزهایی نثارم کردم که لائق خودشان بود و نمی‌توانم از شرم این‌جا بنویسیم.


روزی با التماس آدرس منزل استاد را از بخش آموزش گرفتم، بعد از یکی دو ساعت به آن منزل که در شهرکی بود رسیدم. آدرس اشتباه بود. بله، راه را عوضی رفته‌بودم. خسته و کوفته در جا میخکوب شدم آه از نهادم بلند شد خواستم به زمین و زمان بد و بیراه بگویم که چهره بابام را روی مانتور تخیلم دیدم مثل همیشه لبخند بر لب داشت و گفت: «مرد باش پسرم! آدم راه رو عوضی بِره بهتر از اینه که عوضی راه بِره.»


خواستم با بابام درد و دل کنم با صدای بوق ماشینی به خودم آمدم. دقیقا روبه‌روی در پارکینک ایشان ایستاده بودم. خدا خیرش بدهد گفت: «کجا می‌خوای بری بیا بالا تا یه جایی می‌رسونمت.»
انگاری روان‌شناس بود می‌گفت همین که نگاهم به چهره خسته‌ات افتاد یاد آفتاب‌گردان‌هایم ‌افتادم که گاهی به‌ خاطر کم‌آبی پلاسیده می‌شوند. تو خیالات خودم بودم که با صدای بم ایشان به خودم آمدم: «شرمنده بیشتر از این نمی‌تونم بِبرمت؛ مسیرم بیرون شهره. گاو داری دارم اینم کارتمه اگه شیر تازه خواستی در خدمتم.»
عجیب بود تا منزل به این فکر بودم که یعنی می‌شود کسی که درس نخوانده و با گاو سروکار دارد از نظر رفتار انسانی و آشنایی با روحیات آدم‌ها از برخی اساتید دانشگاه هم دقیق‌تر باشند؟!
بالاخره یک شب در عالَم رویا آن عالِم( استاد راهنما) را دیدم از استاد شماره‌اش را پرسیدم. گفت: «با روی کارآمدن رئیس جمهور جدید منم «خطم» رو عوض کردم.» خواستم شماره جدید را بگیرم که زنگ ساعتم برای نماز صبح به صدا درآمد ناخودآگاه این شعر را زمزمه کردم و برخاستم:


دوش وقت سحر از غصه نجاتم ندادند  و ندرآن ظلمت شب آب حیاتم ندادند
نه مبارک سحری بود و نه فرخنده شبی  آن شب نحس که آن تازه براتم ندادند


دو ماه از تصویب موضوعم گذشته، اما هنوز نتوانسته‌ام با استاد قرار بگذارم. از همه پژوهش‌کچلان و پژوهش‌موداران که احتمال می‌دادم استاد را بشناسند آدرس او را گرفتم ولی هرگاه به پژوهشگاه‌ یا آموزشگاهی می‌رسیدم یا رفته بود، یا در شُرف رفتن بود یا در حال رفتن و یا «در رفتن» بود. آموزش عالی فکر کنم از اجنه هم کمک می‌گیرد، چون استاد شده‌بود جن و ما بسم‌الله. البته این شوخی بود. نباید به خلق الله گمان بد داشت، مگر یک استاد چه قدر ظرفیت دارد. راهنمایی یا داوری کردن 15 پایان‌نامه از دانشگاه‌های بسته و آزاد شوخی بردار نیست آن هم با این حقوق. حق‌الزحمتی که برای این نوع کارهای سخت به ایشان می‌دهند ناچیز است.
خب، یکی از علل فرار مخ‌ها همین است. شاید نمی‌توانند ببینند این‌قدر اساتید... ببخشید پاک گیج شده‌ام خوب شد گوینده تلویزیون نشده‌ام وگرنه آبرویِ... . بله داشتم می‌گفتم شاید نمی‌توانند ببینند دانشجویان پژوهش را با ماست‌بندی هم‌عرض می‌بینند.
مدیر گروه ما موقع تصویب موضوع پایان‌نامه به من گفت: «شماها هنوز وارد گود پژوهش نشده‌اید، قطعا امسال هم با این پایان‌نامه نمی‌فهمی که امثال این استادان راهنما و مشاور چه سرمایه‌هایی هستند و چه زحمت‌هایی برای این مرز و بوم‌ می‌کشند، پژوهش خمره رنگ‌رزی نیست و کاری است بس طاقت فرسا و دقیق.»
این تازه قسمتی از تلاش این اساتید است تدریس، پروژه‌ها و خالیژه‌ها، زن [یا زن‌ها]‌ و بچه‌ها و... . خدایا یعنی می‌شود من هم نان حلال برای خانواده‌ام با کد جبین و عرق ید ببخشید با کدیمین و عرق جبین به‌دست آورم. می‌ترسم با حسرت بمیرم که:


نه شکوفه‌ای، نه برگی، نه ثمر، نه سایه دارم

همه حیرتم که دهقان به چه کار کشت ما را!


می‌ترسم که این اساتید پرکار نیز مانند دانشمندان انرژی هسته‌ای ترور شوند. ای کاش دولت تدبیری کند و برایشان محافظ قرار می‌داد. یخچال و کامپیوتر این روزها محافظ دارند توقع زیادی نیست برای چنین اساتیدی هم محافظ بگذاریم. ما فقط وقتی این اندیشمندان را از دست می‌دهیم حسرت می‌خوریم در حالی که عقلای عالم اعتراف دارند که پیشگیری مقدم بر درمان است و علاج واقعه را باید قبل از وقوع کرد. من هم قصدا دارم هرروز برایشان صدقه بدهم و گاهی اسفند دود کنم و وأنْ یَکاد فراز.
دیشب خواب می‌دیدم از نردبان موفقیت مثل استاد راهنما، پنج تا پله، پنج پله بالا می‌رفتم که بابام صدا زد:


«پاشو، پاشو ساعتت زنگ زد بیدار نشدی، نمازت قضا نشه!»
وقتی بابام تکونم داد گمان کردم از نردبان موفقیت دارم می‌افتم چنان دادی زدم که بابام دو متر سی پنج سانتی‌متر و سه دهم میلی‌متر پرید هنوز هم جای سر بابام به سقف مانده. وقتی بلند شدم با خود تصمیم گرفتم از علوم غریبه رمل، جفر، سحر و جن‌گیری برای یافتن استاد راهنما کمک بگیرم. به همین خاطر از پدر پول مَشتی تقاضا کردم و قسمش دادم به روح باباجون جدم حاج ‌ماشاالله، که اهل کرامات هم بوده، نپرسد برای چه می‌خواهم.


با هر جان کندنی بود چندین بار استاد راهنما را زیارت کردم در مجموع فهمیدم باید مثل فوتبالیست‌ها که داد می‌زنند «خودتی ها برو» عمل کنم و امیدی به «هدایت» و «ارشاد» این استاد راهنما نداشته‌باشم. گاهی شیطان وسوسه‌ام می‌کرد پولی جور کنم و پایان‌نامه‌ای بخرم و شرّ را کوتاه کنم، ولی وجدانم از من قهر می‌کرد. به هرحال با زحمت زیاد پایان‌نامه را تا آخر با تلاش و مشورت با دانشجویان دیگر مدیریت کردم تا این‌که روز دفاع شد و چهره مهتابی استاد، آفتابی.


تهْ انجام، به خاطر قوی بودن پایان‌نامه‌ام، داور به استاد راهنما تبریک گفت. برخی حضار برایش کف زدن و عده‌ای کبوتر صلوات هوا کردند. وقتی دوستم رضا را ردیف دوم بین حضار دیدم اشک در چشمانم حلقه زد. به یاد پایان‌نامه رضا افتادم و نارضایتی داور است، استاد راهنما و مشاور هم یک آن، استراتژی خود را تغییر دادند و با داور هم‌دست و هم‌داستان شدند و تمام کاسه کوزه‌ها را سر دوستم خرد کردند. ناخودآگاه حافظه‌ام شعری فراخوانی کرد و سریع آن را به عنوان حسن ختام آخرین صفحه پاورپوینت گزارشم از پایان‌نامه نوشتم تا اساتید و حضار هنگام پذیرایی لبخند بزنند و بخورند و بخوانند و بر صفحه ذهن بنگارند:


نکـند دانـــا مســتی، نخـورد عـاقـل مـی         در ره مسـتی هــرگـز ننــهد دانــــا پـی
چه خوری چیزی کـز خـوردن آن چیز تـو را         نی چـون سـرو نماید به مثل سـرو چو نی
گـر کنی بخشش گویند که مـی کرد نـه او           ور کنی عـربده گویند که او کرد نـه مــی

 

یک ماه بعد
استاد راهنما، باتواضع تماس گرفت و تأکید کرد: «از نظر پژوهشی در مقاله پایان‌نامه باید اول نام استاد راهنما (دکتر آسوده)، بعد استاد مشاور( دکتر راحت‌گزین) و سپس خودتان( دانشجو زحمکتش) را بیاورید. متأسفانه خیلی‌ها در کشور این نکته علمی را نمی‌دانند.»
پایانِ‌نامه
ارادتمند تمام پژوهشگران واقعی
م. ح دل‌سوخته
منبع کتاب شوخ طبعی های طلبگی، محمد حسین قدیری، ص 143

مرکز پخش کتاب: کتابفروشی حوزه علیمه اصفهان خیابان حافظ و مسجد مقدس جمکران قم ، کتابفروشی اینترنتی پاتوق کتاب فردا

 

* برای مشاهده صفحاتی از کتاب ، روی تصاویر زیر کلیک کنید *

 

    

 

    

 

    

 

    

 

  

 

/ 0 نظر / 52 بازدید