داستان واقعي چوب اعتماد

🌻داستان 7️⃣

⛔️ چوب اعتماد

✍🏻محمدحسين قديري

🔸قسمت1️⃣


سال‌ها بود مادرم را از دست داده بودم. با پدر پيرم زندگي مي‌كردم تا اين‌که بخت در خانه‌ ما رو زد و من نيمه‌ گمشده‌ خودم را كه خدا برام فرستاده بود پيدا كردم. شور و شعف منزل و از همه مهم‌تر چشمان پدر پيرم را بهاري كرد. همسرم واقعاً هديه خدا بود، همان فردي بود كه هميشه از خدا مي‌خواستم، همان كسي كه شب‌ها در خواب و روزها در خيال‌پردازي‌هايم دنبالش مي‌گشتم. زندگي ما شروع شد. همه چيز به خوبي مي‌گذشت تا اين كه سايه بزرگ و سياه غول مشكلات بر زندگي ما خيمه گسترد. من از بزرگي اين غول وحشت داشتم. شوهرم به اختلال رواني مبتلا شده بود؛ اختلالي كه دنياي آن را آشفته ‌كرده بود. وقتي سراغش مي‌آمد ديگر من و فرزند دلبندش را هم نمي‌شناخت، حتي با خودش هم بيگانه مي‌شد و خودزني مي‌كرد. هر از گاهي اين غول به زندگي ما حمله مي كرد.

من كه به تحصيل علاقه داشتم موفق شدم سه ليسانس بگيرم، اما با اين مداركي كه برخي در حسرت يكي از آنها بودند نمي‌توانستم باري از دوش خودم و خانواده بردارم.

گاهي از وضع شوهرم خسته مي‌شدم. از اين كه من تكيه گاهش بودم احساس خوبي نداشتم. من كه زن بودم و سرتا پا نياز به ناز داشتم، شده بودم نازكش او.

واي خداي من! همه‌ آرزوهايم انگار بر باد رفته بود. نمي‌دانم چرا با بي قراري براي رسيدن به آنها دنبال ميان‌بُر مي‌گشتم؟! دنبال يك معجزه! يك جادو! يك قرص يا دارو بودم كه بتواند خوشبختي را مثل تخت سليمان، در يك چشم بهم زدن براي من مهيا كند. شب و روزم در همين خيال‌ها سپري مي‌شد. من هم هر روز درمانده‌تر از ديروز مي‌شدم..

يك روز كه احساس خستگي زيادي داشتم براي اولين بار، بله براي اولين بار، گوشي‌ام رو برداشتم و بي هدف شماره‌اي را گرفتم، آقايي پشت گوشي بود. مانده بود كه من چه كسي هستم! و چه كار دارم!

من كه تا آن وقت بدون دليل با نامحرمي حرفي نزده بودم قلبم مثل گنجشكي در دستان بچه‌‌اي شيطان و تخس اسير مي‌تپيد. گونه‌هايم مثل لبو قرمز شده بود. مِن مِن كنان سلام كردم و به بهانه اي با او هم‌كلام شدم. او كه متوجه اضطرابم شده بود با سلامي گرم و گفتاري نرم و لحن آرام من را به حرف آورد.

ادامه داره........👀

.🍃 ر.ك: كانال داستان هاي واقعي مشاوره

https://t.me/dastan_psy/139


/ 0 نظر / 13 بازدید